چه بر سر مماخت آوردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سلام پسرم،دیروز عصر برا خودت بازی میکردی و من و بابایی هم مشغول نوشیدن چای بودیم که گریه کردی و اومدم بغلت کردم و دیدم مماخت اینجوری شده: اولش خونی هم شده بود خیلی غصه خوردم و اشکم دراومد...منم سریع ناخوناتو اَجی مجی کردم. البته من زود زود ناخوناتو اَجی مجی میکنم ولی زود در میاد. به چی فکر میکنی پسرِ گلم؟ این عکسا هم دیشب ازت گرفته شد،مگه دیگه جا برا نشستن نیس که اپن رو انتخاب کردی؟؟ چه روزهایی رو مابا هم میگذرونیم...یه روز میشه و بزرگ میشی و فقط یه خاطره باقی میمونه،ببین الان برا من 4ماه پیش خاطره شده و لحظه ی فرودت از بهشت.امیررضا میخوام وقتی 25سالت شد،سن الان من این وبلاگو بهت هدیه کنم،و خاطراتتو م...





